!صـــــــــــــدای جــــــــــــــوان
وبلاگ شخصی فاطمه جعفریزاده
اینجا همان است که تو میخواهی...هستی اما نمیبینم تو را...اینجا همان میشود که تو اذن کرده ای... میبینی مرا...؟ میشنوی صدایم را؟...من همانم که میگویی دوستم داری...همانم که ایمان دارم دوستم داری...اما این روزها... این روزها انگار نیستی با من...رد پایت را گم کرده ام...با من سخن بگو...حرفی بزن...نگاهم کن...میدانم هستی اما انگار خود را پنهان میکنی از نگاهم... حس تنهایی تمام وجودم را راگرفته... من هنوز در پیشگاهت زانو میزنم...هنوز میخوانم تورا ...هنوز نا امید نشده ام از تو...گاهم کن...بیشتر نگاهم کن...بیشتر نور بیفشان بر من...بیشتر... این روزها خیلی سخت میگذرد...دستم بسوی تو دراز است...دستم را بگیر... سلام... آغاز کلام همیشه سخت است...اینبار برای تو مینویسم...برای نگاهی که جز مهربانی از آن بر من نتابیده...از دستانی که جز بخشندگی برایم نداشته...از بودنی که همه عشق بوده و عشق... برای تو مینویسم...کاش میدانستی که چقدر عاشقم کردی... که چقدر قدر دانت گشته ام... که چقدرپر شده ام از تو...اما عجب روزگاری شده... هر روز ارزوی بیشتر بودنت...بیشتر داشتنت و بیشتر خواستنت مرا وابسته تر میسازد...و این تجربه چه سخت است و ... هیچ...میبینی باز هم من هیچ...حرف کم میاورم در برابرت...دلم برایت تنگ شده...حتی وقتی هستی... دوستت دارم و با تمام وجود به تو عشق میورزم...عشق خوب من... +به خاطر نبودن که نه کم بودنم عذر تقصیر دارم...به امید خدا من بعد بیشتر هستم... مولانا علی. زیبا سلام... زیبا هوای حوصله ابریست... زیبا چشمی از عشق ببخشای تا رود افتاب بشوید دلتنگی مرا... زیبا...! زیبا کنار حوصله ام بنشین... بنشین مرا به شط غزل بنشان... بنشان مرا به منزله عشق... بنشان مرا به منزله باران... بنشان مرا به منزله رویش... من سبز می شوم... من سبز می شوم... مولانا علی...
سلام. باید باور کرد...باید فهمید...باید شناخت... نزدیکی به تو از او دورم کرد... او که ایمان دارم در نزدیکی اش سعادت بیداد میکند... کاش میدانستم کاش میفهمیدم کاش باز هم خود نمیشدم... می دانی بیزار دروغم... می دانم می دانی...می دانم! نمیدانم چرا همه ی صدایم کاش دارد... چرا این همه حسرت ... چرا ایمان به چیزی که نبوده... چرا دیوار کردنش... دستانم پر از نیاز است... پر از دعا... باز هم نذر کرده دلم...نذر چشمان مهربان مادربزرگ... نذر دستان پر پینه اش و چشمان پر انتظار... دلم تنگ است... برای ان روزها خودم برای ان روزهای تو تو که خود منی و هنوز نمیشناسمت... و و میبنم که کاش نذرم به ادا کردن رسد... کاشکی بشود... پ.ن:این فایل همون فایل تکراری از سال گذشتست...ولی دوست داشتین گوش کنید... این ایام التماس دعا. عاشورای88" من علی فرزانه" مولاناعلی. سلام... تمام شد...مثل چشم بر هم زدن...مثل نفس تازه کردن... تمام شد... اما تو نخواستی... من نخواستم...هیچکداممان نخواستیم.... نخواستیم که تمام شود... این اواخر چه دل دل میکردیم...من تو بودم و تو من...همه یک بودیم... میدانم... باید تمام میشد... وقتی امده بودیم منتظر رفتن و حال در انتظار ماندن... و این احساس چه تلخ بود و سرد...و چه ناخواستنی... اما به قاف... حرف اخر تمام کلماتم ... حرف اخر تمام دل بستن ها حرف اخر تمام خواستن ها... اما به قاف رسیدیم... پس یقین دارم دلهامان هیچگاه از هم پاک نخواهد شد... و قاف... حرف اخر عشق است... مولانا علی.
اما می دانم...! امید زیباست...امید انتظار کشیدنیست...امید خواستنی ست... سلام.فقط یه سوال!: چرا اینقدر راحت گناه میکنیم و یه ذره هم عذاب وجدان نداریم؟یعنی اصلا این کارمون به نظرمون گناه نمیاد!!! شایدم الان اینطور بودن روشنفکریمون رو میرسونه! سلام.حس میکنم دارم به ارزوم نزدیک میشم...دعا کنید بشه...خیلی... اما یادداشت الانم...: غربت سخت است.خیلی سخت...در غربت مدام به سراغ نشانی..مدام به
دنبال شباهتی...به دنبال خودت...در باران تنهایی چتر طلب میکنی...تا گوشه
ای کنار درختی خمیده ماوا داشته باشی و ارام ارام استوار شوی...و باز
معجزه میبینی...و باز انسان میشوی..وباز همه خدا میبینی...می ایستی و لحظه
لحظه بلند تر گام برمیداری.. غربت سخت است.خیلی سخت...و چقدر سخت است که ناگاه تاریکی تو
را تاریک کند...هیچ کس نیست...و باز فقط تو مانده ای و فقط خدا که کنار
توست...شکوه میکنی...ناله میزنی..و یک تلنگر...وفقط یک تلنگر نگاهت را
روشن میکند...وراه میبینی در ظلمات اطرافت... غربت سخت است.خیلی سخت...خجل بر استانش باز گشته ای...سربلند
نمیکنی...اینبار در خود شدن...خود را یک عاشق میابی...ورسم شیدایی پیش
میگیزی...و این شاید راه تو باشد به سمت خدا...
سلام.
تنها بودن تلخ است...
تنهایی دشوار...
فرد بودن تکراریست...
زوج شدن زیباست...
دلتنگی غم بار است...
دلتنگی سخت ناگوار...
و من "
تنها به امید میمانم...

